menusearch
vazinepooya.ir

مادرانه، خواهرانه و همسرانه از شهیدانشان گفتند

جستجو
چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ | ۰۳:۱۳:۳۴
۱۴۰۴/۵/۴ شنبه
(0)
(0)
مادرانه، خواهرانه و همسرانه از شهیدانشان گفتند
مادرانه، خواهرانه و همسرانه از شهیدانشان گفتند

مادرانه، خواهرانه و همسرانه از شهیدانشان گفتند

 

به گزارش پایگاه خبری وزین پویا، در رویداد رسانه‌ای «طنین» که با حضور خانواده‌های شهدای حملات رژیم صهیونیستی در زنجان برگزار شد، مادران، خواهران و همسران شهدا از ویژگی‌های اخلاقی، مسیر مجاهدت و آرمان‌های آنها حرف زدند.

مادرشهید حمید رضا حیدری:

در آخرین تماسش از من خواست که برای شهید شدنش دعا کنم

یک مادر بود، سالها عمر و جوانی خود را برای به ثمر رسیدن فرزندش گذاشته بود. انصافا هم پسر با کمالاتی را تربیت کرده بود که در شاخص های مهمی چون تحصیلات و اخلاق، نمونه بود.

حالا آمده بود تا ازخاطرات پسررعنایش بگوید. عکسش را آورده بود عکسی که دیگر برق نگاه همیشگی را نداشت تا مادر در چشمانش خیره شود و خستگی همه این سالها را از او بگیرد.

مادرمحکم بود، شاید با خودش عهد کرده بود که به انتخاب مسیر زندگی پسرش احترام بگذارد. بی قراری و گریه مادر فرزند از دست داده اش را پنهان می کرد.

 مادر شهید می گفت: پسرم عاشق شهادت بود، علاقه ای به مال دنیا نداشت همیشه می گفت دنیا فانی است. انگار می دانست که قرار نیست زیاد در دنیا بماند.

بعد از شهادتش خیلی از مردم در مراسم ها شرکت کرده و گریه می کردند می گفتند: شهید بدون چشم داشتی گره از پرونده های آنها باز کرده است. پسرم وکیل بود برایش داشتن دفتر کار مهم نبود می گفت مهم این است که بتوانم مشکلات مردم را حل کنم.

او لباس سبز پاسداری را به همه مقام ها ترجیح می داد. در آخرین تماسش از من خواست که برای شهید شدنش دعا کنم، بهش گفتم من قرار گذاشتم بعد از محرم برایت خواستگاری بروم. گفت مادر حالا فرصت هست.

مادری که هزاران نقشه برای داماد کردن پسرش بعد از محرم و صفرکشیده بود. تصمیم گرفته بود با صلابت و استقامت از پسرش بگوید.

خواهرشهید محمد غفاری:

از ابوالفضل العباس شهادتش را خواسته بود

 

خواهرشهید محمد غفاری، با بغض و دلتنگی خواهرانه از برادرش می گفت: با شنیدن خاطرات خانواده شهدای اخیر متوجه شده ام، همه شهدا حرف ها و کاراشون و زندگیشون شبیه همدیگر بوده است.

برادرم از بچگی اهل مسجد بود و در برنامه هایی که مربوط به ائمه بود مشتاقانه شرکت می کرد.

بردارم شب قبل فراخوان، کل مسجد محله را برای استقبال از محرم جارو کرده بود. و با لباس های خاکی از مسجد به خانه برگشت. جسدش را هم مستقیم به همان مسجد آوردند. انگارمسجد را برای خودش آب و جارو کرده بود.

محمد مرخصی نیامد به دوستانش که متاهل بودند گفته بوده که به مرخصی بروند چرا که همسرانشان چشم انتظارش هستند. ولی نگفته بود که خواهران و مادرم من هم چشم انتظار من هستند. محمد در تمام طول زندگی هیچ وقت دروغ نمی گفت. و در آخرین تماس گفته بود که سه روز دیگرمی آیم راست گفته بود ولی خودش نیامد بلکه جسدش آمد.

برادرم هر ماه یک ختم قران داشت ولی آخرین ختمش تمام نشد چون قرآنش را که،  از طریق یکی از دوستانش برایش فرستادیم هرگز بهش نرسید.

در آخرین سفرش به کربلا در حرم حضرت ابوالفضل شهادتش را خواسته بود. خودش به خواستش رسید. ما از شهادتش ناراحت نیستیم. اشک های ما به خاطر شهادت برادرم نیست. برای اینکه دیگر نمی بینیم اورا گریه می کنیم.

دشمنان بدانند درسته که محمد شهید شد.ولی هنوزجوانانی هستند که جای اورا بگیرند.ایران کشوری است که خون می دهد ولی یک وجب از خاکش را به دشمن نمی دهد.

این خواهر تصمیم گرفته بود زینب وار از برادرش بگوید.دلش برای برادر تنگ می شد اشک می ریخت ولی از خاطرات و خوبی های برادرش می گفت.

همسرشهید مجید قاسمی:

زینب گریه می کند و ریحانه بی قراری

 

از روز اول فراخوان که همسرم رفت. قبل از آخرین باری که رفته بود دخترم زینب خیلی بی قراری می کرد و می گفت که بابا نرو، آخرین بار که به مرخصی آمده بود بچه ها خانه نبودند گفت که، بهتر است قبل رفتنش دخترها او را نبینند. چرا که زینب گریه می کند و ریحانه بی قراری.فکرش پیش آنها می ماند.

بدون دیدن بچه ها برای آخرین باررفت.

همسرم عکس رهبررا به کمدش چسبانده بود و به دخترم می گفت که اول بگوآقا بعد بگو بابا.

 

همسرم شهید محمد رضا فروغی راد:

زندگی ما بر اساس آرمان هایی بود که خودم و همسرم داشتیم

 

ما زندگی معمولی و عادی نداشتیم و دچار روزمرگی نشدیم. زندگی ما بر اساس آرمان هایی بود که خودم و همسرم داشتیم.

همسرم هر کاری را که شروع می کرد به سرانجام می رساند. هرکاری که خدمت به خلق بود را انجام می داد.

همه فامیل  و آشنایان از دلسوزی و کمک همسرم می گویند.

 

همسردلاورامیرخانی:

حالا دخترم با سربندهایی که دیگربابا به پیشانیش نخواهد بست، خاطره بازی می کند

همسران و مادران شهیدان با صبر و استقامت خود نشان دادند که ازحضرت زینب الگو گرفتند.

دخترم پشت سر بابایش آب ریخت و سر بند یا رقیه بهش داد. منتظر بابایش موند. بابا آمد ولی شهید شده بود و همان سربند یا رقیه برای دخترم به یادگار ماند.

قبل ازهراعزام دخترم برای پدرش سربند می آورد و بابا از بین سربندها یکی را انتخاب می کرد و بعد ازعملیات به دخترم بر می گرداند.

و حالا دخترم با سربندهایی که دیگربابا به پیشانیش نخواهد بست، خاطره بازی می کند.

 

ای منی آواره گویان ابوالفضل ابوالفضل

 

همسرشهید حمیدمهری:

قرار بود ما کلی خاطره خوب در در آن خانه نقلی بسازیم

 

تازه عروس ازهمسرش شهیدش می گفت. ما نامزد بودیم هنوز به خانه مشترکمان نرفته بودیم. من از حمید خیلی چیزها یاد گرفتم و دلم می خواست بیشتر از اینا ازش یاد بگیرم.

حمید عشق واقعی به امام زمان داشت هر روز برای سلامتی  و تعجیل امام زمان صدقه کنار می گذاشت. و این پول ها را جمع می کرد و جایی که نیازاحساس می شد هزینه می کرد.

حمید همیشه نمازش را اول وقت می خوند.خیلی دست و دلباز بود و ماهیانه به جاهایی کمک می کرد که بعد از شهادتش متوجه شدیم.

فردی با حیا و بی ریا بود اصلا مغرور نبود. خیلی شوخ طبع و خوشرو بود.

ما با تلاشهای زیادی یک خونه پیش خرید کردیم که هنوز نصف قسط هایش هم مانده ، قرار بود ما کلی خاطره خوب در در آن خانه نقلی بسازیم . ازامام رضا(ع) خواسته بوده کمک کند همسری خوب نصیبش شود و یک چادر مشکی هم براییم ازمشهد خریده بوده .بعد ازعقد اولین و آخرین سفرمشترک ما به مشهد بود.

 

همسرشهید حسن رسولی:

محمد مهدی بی اختیارگفت بابا

پسربچه تازه زبان به حرف باز کرده بود. یاد گرفته بود بابا بگوید با دیدن عکس بابای شهیدش درمراسم خاطره گویی ازشهدا، بی اختیارگفت بابا. دل همه خون شد خیلی کوچکترازآن بود که بفهمد دیگر بابا نیست.

همسرشهید رسولی ازخاطرات و صفات او گفت. در آخرین دیدارمان به شدت تمنای شهادت داشتند. یک حال دیگری داشت. موقع رفتن از زیر قرآن ردشون کردم حس کردم که دیگر برنمی گردند و این آخرین دیداراست.

نماز شب و زیارت عاشورا و دعای عهد را همیشه می خوانند و نماز اول وقت برایش خیلی مهم بود.

بسیارصبوربود، پسرمان ،محمد مهدی شهریورماه دوساله می شود. پدرش دوست داشت که فرزندمان را به عنوان سرباز امام زمان تربیت کنیم. درهسرداری بی نظیر بودند و از نظراحترام وادب به والدین سنگ تمام می گذاشتند.

 

صغری محمدی

#طنین_ زنجان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 share network
هدر سایت
25 درجه قرار همدلی
آخرین اخبار
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب